تبليغاتX
هومت پارسوماش

بخشهاي كهن اوستا:

بطور كلي اوستا به سه بخش تقسيم مي شود:

- بخش یكم شامل «اوسـتـای كـهـن» كه موضوع كتاب حاضر را تشكیل می‌دهد و مضامین آن از نظر زمانی متعلق به روزگار پیش از زرتشت (پیش از حدود دو هزار و هشتصد سال پیش) است؛ اما نگارش آن متعلق به عصرهای پس از زرتشت است و هنگام این نگارش و بازنویسی دگرباره، تا اندازه‌ای مضامین و باورهای جدیدتر را به متن‌های كهن اضافه كرده‌اند. در این كتاب كوشش شده است تا بخش‌های كهن اوستا از اضافه‌های جدیدتر تفكیك شده و مورد بررسی قرار گیرند. هر چند كه هنوز با قاطعیت نمی‌توان گفت كه این تفكیك كاملا به درستی انتخاب شده است. این امكان وجود دارد كه در پژوهش‌های بعدی در تفكیك متن‌های كهن و جدید اندكی تجدیدنظر صورت گیرد.

- بخش دومِ اوستا از نظر زمانی شامل «گـاتـهـا» است كه سروده‌های مینوی شخص زرتشت، پیام‌آور بزرگ ایرانی به شمار می‌رود كه هر چند از نظر مضمون پس از اوستای كهن سروده شده است؛ اما از نگاه زبان و نگارش، كهن‌ترین بخش اوستای موجود است.

- بخش سوم اوستا از نظر زمانی شامل یـسـنـا، یـشـت‌های جدید، ویـسـپـرد، ونـدیـداد و خـرده اوسـتـا است كه همگی جزو اوسـتـای نـو به حساب می‌آیند. اما نباید از این نكته غافل بود كه بسیاری از مضامین همین بخش‌های جدید نیز برگرفته و اقتباس شده از باورها و نوشتارهای كهن است؛ اما این آمیختگی به حدی است كه امكان تفكیك را امكان‌پذیر نمی‌سازد. به عنوان نمونه می‌توان از داستان جمشید در وندیداد نام برد كه یكی از كهن‌ترین داستان‌ها و باورها و نوشتارهای ایرانیان است، اما شكل نگارشی كهن آن كاملا دگرگون شده و تغییر اساسی یافته است.

همانگونه كه گفته شد در كتاب حاضر به «اوستای كهن» پرداخته شده است. اوستایی كه هر چند نگارش آن جدیدتر است، اما سرایش آن به حدود چهار تا سه هزار سال پیش باز می‌گردد. توجه به این متن‌های كهن ما را با اندیشه‌های نیاكان دورهنگام خود آشنا می‌سازد؛ به پیروی آنان از راستی، به احترام آنان به باورها و اعتقادات دیگران، به زندگی صلح‌آمیز با دیگران، به آرزو و دعا برای همه مردم، به ستایش و گرامی‌داشت همه مظاهر طبیعت بر روی زمین و بر آسمان، به احترام فراوان برای كار و كوشش، به ارزو برای خرمی و بالندگی میهن، و بسیاری نكات جالب دیگر كه خواننده دقیق و علاقه‌مند به آن پِی خواهد برد و در مقاله‌ها و گزارش‌های بسیار به آنان خواهد پرداخت.

یكی از ویژگی‌های مهم اوستای كهن، ریشه‌های نجومی بسیاری از باورها و نام‌های یاد شده در آن است.

بخش های گوناگون اوستای کهن:

فروردین یشت:

فروردین یشت یا فْـرَوَشی یشت، سیزدهمین یشت اوستا و از لحاظ مضمون كهن‌ترین بخش آن به شمار می‌رود. این یشت در بزرگداشت و ستایش فَـرْوَهَرِ «پیروان راستی» یا «اَشَـوَنـان» سروده شده است و یكی از دلكش‌ترین و با اهمیت‌ترین بخش‌های اوستاست.

«فَـرْوَهَـر»، «فْـرَوَهْـر»، «فَـرَوَهْـر»، «فُـرُوهَـر» و یا «فَـرَوَشی»، در باورهای ایرانی یكی از نیروهای مینوی وجود آدمی و همه دیگر آفریدگان است. «فروهر» پیش از آفرینش تن و پس از آن نیز همچنان به هستی خود ادامه می‌دهد و همیشه و همواره به راه راست و نیك‌اندیشی فرمان می‌دهد. به نظر می‌آید كه در باورهای كهن، «فروهر» همان «روان نیاكان» بوده است كه در زمان‌های جدیدتر شخصیتی جداگانه یافته‌است. آقای پرویز رجبی در ‘جشن‌های ایرانی، ص12’ «فْـرَ» را به معنای «پارا» و «پیشین» (با فَـرّ اشتباه نشود) و «وَهَـرْ» را به معنای «باور» گرفته و در مجموع بدرستی «فروهر» را به معنای «باور پیشین» دانسته‌اند.

چنانكه در این یشت ملاحظه می‌شود دامنه توانایی‌های «فَـرْوَهَـر»ها بسیار گسترده و بزرگ است؛ قدرت «فَرْوَهَر»ها گاه بیشتر از بزرگترین ایزدان و حتی یاری دهنده به خودِ اهورامزدا هستند. نظام آفرینش و پایداری آسمان و استواری زمین و بارش باران‌های حاصلخیز و رویش گیاهان سرسبز و وزش بادهای ابرآور و گردش خورشید و ماه و ستارگان و پیروزی در میدان كارزار و درمان ناخوشی‌ها و همه سامان گیتی، از فَـرّ و شكوه و خواست آنان است

مهر یشت:

مهــر یشت یا میترا یشت، دهمین یشتِ اوستا و از لحاظ مضمون پس از فروردین یشت، كهن‌ترین بخش آن است. این یشت در بزرگداشت و ستایش ایزد بزرگ و كهنِ ایرانی به نام «مهر» یا «میترا» (در اوستا «میثْرَه») ایزد پیمان، فروغ و روشنایی سروده شده كه نام او در «گاتها»ی زرتشت نیز یكبار آمده است. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای كیهانی از مهمترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است. مهر یشت، پیمان‌نامه ایزد کهن ایرانی، و نیایش‌نامه فراگیرترین و تأثیرگذارترین آیین و دین ایرانی است. 

مهـر یشت در متن اصلی به نظم سروده شده و كهن‌ترین شعر بدست آمده ایرانی است. این یشتِ دلكش، سرشار از نیروی شاعرانه و سرچشمه سرودهای ایرانی در وصف دو ویژگی ارزشمند و اصیل ایرانیان یعنی راستی و پهلوانی به شمار می‌رود. «میتْرَه» یا «مهر» در اصل به معنای دوستی و محبت بوده اما بعدها به خورشید و نور آن نیز اطلاق ‌شده كه در دوران سرایش مهر یشت چنین باوری در میان نبوده است و آشكارا بین مهر و خورشید تفاوت قائل شده است.

اشاره‌های جغرافیایی موجود در مهر یشت نشان می‌دهد كه محل سرایش آن، سرزمین‌های جنوبی آسیای میانه و شمال افغانستانِ امروزی و نواحی پیرامون رود «آمـو» (آمـودریا) بوده است. جایگاه‌هایی كه از سرزمین‌های اصلی ایرانی به شمار می‌آمده است. اشاره‌های متعدد در مهر یشت نسبت به تقسیمات كشوری و دادگری، نشانه وجود سرزمین و جامعه‌ای منظم، منسجم، قانونمند و با شكوه است. 

گمان مي رود، «مهر» و «گردونه مهر» در باورهای ایرانیان باستان و سرایندگان مهر یشت عبارت بوده است از ستاره قطبی و دو صورت فلكی پیرا قطبی «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» (دبّ اكبر و دبّ اصغر). می‌دانیم كه قطب آسمانی در هر 25800 سال، یكبار بر دور قطب دایره‌البروج می‌گردد و امروزه در كنار ستاره «جُـدَی» (جَـدْی) قرار دارد. اما در حدود 4800 سال پیش قطب آسمانی در نزدیكی ستاره «ذیـخ» از صورت فلكی «ثُعبان» (اژدها/ تِـنّـین) بوده است؛ این ستاره با نام صورت فلكی خود نیز خوانده می‌شود. در آن زمان ستاره «ذیـخ» قطب آسمانی زمین بوده است و مانند ستاره قطبی امروزی در جای خود ثابت و بی‌حركت بوده و در همه شب‌های سال دیده می‌شده و هیچگاه طوع و غروب نمی‌كرده است، این ستاره در میانه دو صورت فلكی پیرا قطبی «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» واقع شده است و این دو صورت فلكی در هر شبانروز یكبار به دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، همراه با گردش صورت فلكی «ثُعبان»، نگاره باستانی «چلیپا» یا «صلیب شكسته» را در آسمان رسم می‌كردند كه همان «گردونه مهر» است.

در بند 7 (که بارها تکرار می‌شود) عبارت‌های «در فرازنای آسمان ایستاده» و«به خواب نرونده» اشاره آشكاری به ستاره قطبی است كه همیشه در یكجا ایستاده و هیچگاه غروب نمی‌كند. اما پس از 4800 سال پیش و هنگامی كه ستاره «ذیـخ» از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه كوچكی در آسمان می‌شود كه سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر» یا « «حلقه پیمان» است.

نام مهر در متون ادبیات فارسی برای قُبه‌ای كه بر فراز خیمه و خرگاه، علم و چتر نصب می‌كرده‌اند نیز بكار رفته است كه شباهت ستاره قطبی با این قُبه‌ها نیز قابل توجه است. توضیحات دیگری در پـانویس‌های دیگر گفته خواهد شد. لازم به یاد‌آوریست كه بسیاری از نام‌های عربی پدیده‌های آسمانی، نام‌هایی هستند كه توسط ایرانیان بكار بسته شده‌اند، برای نمونه نام ایرانی دو صورت‌فلكی «دب‌‌اكبر» و «دب‌اصغر» كه در بین اعراب با نام «بَنات‌النعش»(دختران نعش) شناخته می‌شوند

زامیاد یشت:

زامیاد یشت، نوزدهمین یشت اوستا با نام‌های كیان یشت و خْوَرِنَه یشت به معنای یشتِ ویژه «خْوَرِنَه» یا «فَـرّ»، نیز نامیده شده و در بزرگداشت و ستایش «فَـرِّ كیانی» سروده شده است.

اشاره‌های جغرافیایی موجود در زامیاد یشت نشان می‌دهد كه محل سرایش آن، سرزمین‌های شرقی ایران و به ویژه نواحی پیرامون دریاچه «هامون»، (زابلستان/ سیستان/ نیمروز) بوده است. زامیاد یشت از بخش‌های آهنگین و منظوم و رزمی اوستا و از منابع با اهمیت در بررسی نام‌های جغرافیایی و نام‌های كسان در ایران باستان به شمار می‌رود.

در باره «فـرّ» باید گفت که به فروغی ایزدی گفته می‌شود كه به هر كس بخشیده شود، او شایسته و برازنده سروری و سالاری و برتری خواهد بود. همانگونه كه ثعالبی نیز از آن با تعبیر “پرتو خوشبختی خدایی” یاد می‌كند. «فَـرّ» در نگاره‌ها به صورت پرتوها و گاه هاله‌ای از نور بر دورِ سرِ مقدسان و پادشاهان، نشان داده می‌شود.

در اینجا چنین پرسشی پیش خواهد آمد كه چه رویدادی در طبیعت، خاستگاه اصلی «فَـرّ» و باورهای منسوب به آن بوده است؟ گمان مي رود، «فَـرّ» عبارت است از پرتوهای زرین و درخشان و با شكوه خورشید كه پیش از طلوع و پس از غروب دیده می‌شود. پیش از طلوع خورشید، این پرتوها از پشت كوه‌های شرق ایران بر می‌دمند و در واقع كوه‌ها نخستین دارنده «فَـرّ» به شمار می‌روند و همانگونه كه در زامیاد یشت و دیگر آثار ایرانی دیده‌ایم، بین «فَـرّ» و كوه ارتباط و پیوندی عمیق وجود دارد و می‌دانیم كه كوه، خود به دلیل برافراشتگی به سوی آسمان و دارندگی سرچشمه آب‌ها و رودها و بردمیدن خورشید از پشت آن و گردش ستارگان بر بالای آن، واسطه و پیوند دهنده بین انسان و خدا یا واسطه بین جهان خاكی با جهان مینوی است؛ ویژگی‌هایی كه «فَرّ» نیز از آن برخوردار است. اما پس از غروب خورشید، این پرتوها از نگاه سرایندگان زامیاد یشت، در پشت آب‌های دریا فرو می‌رود (خواه دریای مازندران و خواه دریاچه هامون). در زامیاد یشت نیز خواهیم دید كه آرامگاه «فَـرّ» در دریای فراخكرت است و همه خواستاران او برای به دست آوردنش به دریا می‌جهند.

«فَـرّ» در فارسی امروزی هنوز هم به معنای پرتو و فروغ و نور و درخشش بكار بسته می‌شود و در پهلوی به شكل «خُرَّه»، «خُرِّه»، «خْوَرِّه»؛ و در اوستایی به شكل «خْـوَر» به معنای درخشیدن و شكوهمند شدن آمده است. همچنین واژه «هْـوَر» در اوستایی و «سْـوَر» در سانسكریت به معنای خور یا خورشید است. در «گاتها»ی زرتشت نیز یكبار واژه «خْوَرِنَه» به معنای درخشان و نیكبخت، به عنوان صفتی برای جاماسپ بكار رفته است.

در طبیعت بجز بر دمیدن پرتوهای زرین و درخشان خورشید از پشت كوه و دریا، رویداد دیگری را سراغ نداریم تا بتوان هاله و پرتوهای درخشانِ بر دمیده از پشتِ سرِ مقدسان و پادشاهان را توجیه كنیم و ناگفته پیداست كه برای پیشینیانِ دوستدارِ رویدادهای كیهانی و طبیعی، چنین پدیده زیبا و شكوهمندی تا چه اندازه می‌توانسته است گرامی و ارزشمند و شایان توجه باشد. در متن متأخر «اشتاد یشت» نیز به توانایی «فـرّ» در آب كردن یخ‌ها و شكست دادن «بوشاسپ» (دیو خواب) اشاره شده است كه در واقع هر دوی اینها كاركردهای پرتوهای بامدادی خورشید است

آبان یشت:

آبـان یشـت، پنجمین یشت و یكی از كهـن‌ترین یشت‌های اوستـا بـا نام‌های اَرِدْویسور یشت و آنـاهید یشت نیز نامیده شده و در بزرگداشت و ستایش «اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه»، سروده شده است. این نام به گونه‌های: «اَناهیت»، «اَناهید»، «آناهید»، «آناهیت»، «آناهیتا» و «ناهید» نیز آمده است.

اشاره‌های جغرافیایی موجود در آبان یشت نشان می‌دهد كه محل سرایش آن، سرزمین‌های جنوبی آسیای میانه و شمال افغانستانِ امروزی و بویژه نواحی پیرامون رود «آمـو» (آمـودریا) بوده است. آبان یشت از بخش‌های بسیار زیبا و دلكش اوستا و از منابع با اهمیت در بررسی نام‌های پهلوانان و سرداران و پادشاهان در ایران باستان به شمار می‌رود.

«اَرِدْویسورَه اَناهیتَه» پیش از آنكه در دوره‌های بعدتر به ایزدبانوی بزرگ آب‌ها تبدیل شود، نامی برای یك رود و برای یك ستاره بوده است. «اَرِدْوی» یا «اَرِدْویسورَه» نام یك رود، و «اَنـاهـیـتَـه» نام یك ستاره و نیز لقب آن رود بوده‌اند. به گمان نگارنده، رود «اَرِدْوی» همان رود «آمودریا» بوده است كه بزرگترین، پرآب‌ترین، طولانی‌ترین و پهن‌ترین رود همه سرزمین‌های ایرانی به شمار می‌آید. این رود در مسیر 2540 كیلومتری خود از شعبه‌ها و دریاچه‌ها و بركه‌ها و آبشارهای بسیاری برخوردار می‌شود. «آمودریا» با نام «پنج‌آب»، از بلندی‌های «هُـكَـر» به دریای «فراخكرت» روان می‌شود. بلندی‌های «هُكَر» ظاهراً همان كوه‌های سر به آسمان كشیده «پـامـیـر» (بام ایران؟) است با ده‌ها قله بالای 5000 متر و چندین قله بالای 6000 متر و بالای 7000 متر؛ و دریای فراخكرت همان دریای مازندران است كه در دوران باستان آب آمودریا مستقیماً به آن می‌ریخته است.

اما «اَناهیتَه» یا «آناهید» نام ستاره (یا به تعبیر امروزی سیاره) معروفِ «ناهید» یا «زهره» بوده كه زیباترین و چشمگیرترین ستاره آسمان است. از آنجا كه «ناهید»، از سیاره‌هایی است كه مدار گردش آن در مابین زمین و خورشید قرار گرفته است، از دید ناظر زمینی هیچگاه بیشتر از حدود 47 درجه از خورشید دور نمی‌شود. به این ترتیب «ناهید» یا پیش از طلوع خورشید در افق شرقی و یا در پس از غروب خورشید در افق غربی و حداكثر با ارتفاعی در حدود 47 درجه، دیده می‌شود و هیچگاه در میانه‌های آسمان به چشم نمی‌آید. به این خاطر، ناهید در هنگامی كه ستاره بامدادی است، همراه با رود «آمودریا» از بلندی‌های «هُكَر» یا «پامیر» برمی‌خواسته است و هر دو در یك مسیر و در یك امتداد، یكی بر روی زمین، و دیگری بر روی آسمان به سوی دریای «فراخكرت» روان می‌شده‌اند؛ و هنگامی كه «ناهید» ستاره شامگاهی بوده است، همراه با رود «آمودریا» به دریای «فراخكرت» فرو می‌رفته‌ است. پس در واقع «ناهید» و «آمودریا» هر دو از فراز كوه‌های شرقی ایران برخاسته، در یك امتداد روان شده و هر دو در دریای مازندران فرو می‌رفته‌اند. این موجب شده است كه بعدها ایرانیان باستان نیروی مینوی حاكم بر رود «آمودریا» و ستاره «ناهید» را یكی بدانند و از آن با نام «اَرِدْویسورَه اَناهیتَه» نام ببرند و حتی ستاره «ناهید» را آورنده آب‌های «آمودریا» بدانند؛ و نیز از همینجاست كه اعتقادی كهن شكل گرفت كه هنوز هم ایرانیان باور بدارند كه “آب و روشنایی از یك سرچشمه‌اند”، یا “آب روشنایی‌ است.

تشئر یشت:

تِـشْـتَـر یشت كه تیشْـتَـر یشت و تیر یشت نیز نامیده می‌شود، هشتمین یشت اوستا است. این یشت در بزرگداشت و ستایش پر فروغ‌ترین و درخشان‌ترین ستاره آسمان كه همانا ستاره «تِشْتَر» باشد، سروده شده و یكی از دلكش‌ترین بخش‌های اوستاست.     

 

امروزه نخستین طلوع بامدادی این ستاره در مردادماه اتفاق می‌افتد. اما در زمان سرایش تیر یشت، نخستین طلوع بامدادی این ستاره در حدود اوایل تابستان بوده است كه نام ماهِ «تیر» نیز از همین واقعه گرفته شده است. این ستاره مانند دیگر ستاره‌های آسمان، هر شب مقداری بالاتر می‌آمده است تا اینكه در میانه‌های بهار در افق غربی فرو می‌رفته و از دیده پنهان می‌شده است. به دلیل اینكه بالا آمدن ستاره «تِشْـتَر» با افزایش بارندگی و پایین رفتن این ستاره با كاهش بارندگی توأم بوده است، بین این ستاره و بارندگی‌های فراوان ارتباطی احساس شـده است كـه در سراسر این یشت به این باور اشاره شده است

اشی یشت:

اَرْتْ يشت كه اَرْدْ يشت و اَشـی يشـت نيز ناميده می‌شود، هفدهمين يشت اوستا بشمار می‌رود. اين يشت در بزرگداشت و ستايش «اَرْت» يا «اَشی»، ايزد بانوی دارايی و فراوانی و نگاهبان شكـوفـه‌های بهـاري سـروده شده است و يكی ديگر از زيباترين بخش‌های اوستاست. اين نـام در «گـاتهـا»ی زرتشـت نيز آمده است.

به گمان نگـارنـده، پيش از اينكه «اَشـی» نـامـی باشـد بـراي ايـزدبـانـوي دارايی و تـوانگری و فراوانی، نامی بوده است براي صورت فلكیِ پُـر نور و پيرا قطبیِ «كـرسـی‌نشيـن» (خداوند كرسی/ ذات‌الكرسی)، كه به پيكر دختر زيبايی تصور می‌شده است كه بر كرسی يا چارپايه‌ای نشسته است. در مهر يشت هم ديديم كه اين صورت فلكي از ياران «میترا/ مهـر» دانسته می‌شد. بـرخی از ستاره‌های اين صورت فلكی در دوران گذشته بسيار پر

نورتر از امروز بوده‌اند و حتی «اَبَـر نـو اخترانی» نيز در آن ديده شده‌اند. يكي از اين ابر نو اختران، ستاره «تيكـو» است كه در حدود چهارصد سال پيش ناگهان به اندازه‌ای نورانی شد كه حتی در روز روشن هم ديده می‌شد.

بهرام یشت:

بهرام یشت چهاردهمین یشت اوستا به شمار می‌رود. این یشت در بزرگداشت و ستایش «بهرام» ایزد بزرگ پیروزی و رزم‌آوری و شكننده یورش آورندگان، سروده شده است. «بهرام» در متون پهلوی به گونه «وَرَهْران» یا «وَرَهْرام» و در اوستا به صورت «وِرِثْـرَغْـنَـه» آمده است. بهرام یشت از بخش‌های رزمی اوستا به شمار می‌رود و ترجمه دقیق آن به نظر بسیاری از پژوهشگران و از جمله استاد پورداود كاری دشوار است.

«بهرام»، همچنان كه امروزه نیز به همین نام خوانده می‌شود، نام ستاره یا به تعبیر امروزی، سیاره سرخ رنگ «بهرام» یا «مریخ» است. برخی از محققان چند بند نخستِ بهرام یشت كه در آنها بهرام به كالبدهای گوناگون در می‌آید را به حركت سیاره «بهرام» در صورت‌های فلكی منطقه‌البروج پیوند داده‌اند. اما چنین اشاره‌هایی در بهرام یشت- همانگونه كه نمونه مشابه دیگری از آنرا در تِشتَر یشت هم دیده‌ایم- ارتباط مستقیمی با صورت‌های فلكی منطقه‌البروج یا برج‌های دوازده‌گانه ندارد. چرا كه نه تعداد آنها، نه نام آنها، نه ترتیب آنها، نه ویژگی‌های آنها، هیچكدام شباهتی به برج‌ها ندارند. و تغییر نام برج‌ها در طول زمان نیز به این سرعت و با این تعداد زیاد انجام نشده است

رام یشت:

رام یشت پانزدهمین یشت اوستا است. این یشت در بزرگداشت و ستایش «اَنـدَروای» یا «وَیــو» (وات/ وای) ایزد باد و هوا، و همچنین «رام» سروده شده است. «رام» در متون پهلوی به گونه «رامِـشْـنْ» یا «رامِـش» و در اوستا به صورت «رامَـنْ» یا «رامَـه» به معنای صلح و سازش و شادمانی آمده است و از هیچكدام آنها آگاهی زیادی در دست نیست.

هوم یشت:

این یشت در بزرگداشت و ستایش گیاه همیشه سرسبزِ «هوم» كه در اوستا با نام «هَـئـومَـه» (در سانسكریت «سَئومَه») آمده، سروده شده است.

«هوم» درختچه‌ایست همیشه سرسبز كه در باورهای ایرانی به عنوان سرور و رد گیاهان شناخته می‌شده و از افشره آن نوشیدنی‌ای فراهم می‌ساختند. «هوم» را در ناحیه‌های مختلف با نام‌های گوناگونی می شناسند: «ریش بز»، «اُرمَك»، «كُشْك» (در دشت جوین خراسان)، «اَلْتَه»، «مادِرَخ» (در بدخشان افغانستان)، «خوم» (در ناحیه پَنجكَت تاجیكستان) و «شَرَپَّـه» (در بالا آب زرافشان و یغناب).

اهمیت و جایگاه هوم به چند ویژگی آن بستگی داشته است: هوم تنها در كوهستان‌ها و به ویژه در صخره‌های سنگی و بر فراز آنها و بطور خودرو می‌روید و می‌دانیم كه كوه خود واسطه میان جهان خاكی و جهان مینوی یا سرای مردمان و سرای ایزدان و اهورامزدا است، به ویژه كه برگ‌ها و ساقه‌های هوم همواره سر به آسمان كشیده هستند؛ «هوم» حتی در دل برف سرسبز باقی می‌ماند و در اوایل پاییز میوه‌های سرخ كوچك می‌دهد و هنگامی كه برخی شاخه‌ها یا برگ‌های آن خشك می‌شود به رنگ زرین زیبایی نمودار می‌شود كه اشاره به «هوم زرین» از همان گرفته شده است؛ «هوم» علیرغم سرسبزی و آبدار بودن، به راحتی در شعله‌های آتش می‌سوزد و موجب بر انگیختگی و بر افروختگی شعله‌های آتش می‌شود.

«هوم» بجز نام گیاه، نام ایزد نگاهبان این گیاه نیز به حساب می‌آید. در شاهنامه از مردی به نام «هوم» نیز سخن رفته است كه در كوهستان زندگی می‌كند و در گرفتن افراسیاب به كیخسرو یاری می‌رساند؛ این نام نیز بی‌گمان اشاره به گیاه هوم است كه در طول زمان دچار تغییرات شده است.

به این نكته نیز می‌توان اشاره كرد كه «زنگ آتشكده» و «ناقوس كلیسا» هر دو از هاون و دسته هاونی كه «هوم» را در آن می‌كوبیده‌اند و بعدها به شكل آیینی در نیایش‌ها در آمده بوده است، اقتباس شده است.

+ نوشته شده توسط مهردادحسین زاده در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 1:38 |

تاريخ نگار يوناني هرودوت در 484 قبل از ميلاد مسيح در رابطه با خداشناسي مردمان ايران زمين مي نيسد:

ايرانيان بر خلاف ما يونانيان عقيده بر چند خدا بودن در دنيا ندارند .در نتيجه معابد و منابر مختلف براي خدايان نيز ندارند.آنان پرستش چندين خدا را(كه در ميان تمدنهاي آن روز همچون مصر،يونان ، چين و...رواج مي داشته)مايه حماقت مي دانند.به اعتقاد من اين تفكر ار آنجا سرچشمه مي گيرد كه ايرانيان خدا را مانند ما داراي جسم نمي دانند.

همچنين آنان به پيشگاه خدايان كه مايه به روزي آنان گرديده است هدايايي نثار مي دارند. براي مثال آنان براي خورشيد،آب و آتش هدايايي نثار مي دارند.

مردمان ايران زمين براي هر مائده اي كه از سوي ايزد خويش به آنان داده شده است نگهباني (ايزدي) را در ذهن خود به وجود آورده اند تا او را مامور نگهداري از آن نعمت گردانند ، براي مثال آناهيتا نگهبان و پاسدار آب و روشنايي است(بد بيست خوانندگان بدانند كه ضرب المثل آب روشنايي است از آنجا ناشي مي شود كه ايرانيان باستان منشا آب و روشنايي را يكي مي دانستند).

حالا كه يك يوناني در 2500 سال پيش اين چنين از ايرانيان ياد مي كند آيا بر ما سزاوار نيست كه در اثر اطلاعات بيشتر با آن آشنا گشته و درسها ی گذشته را چراغ آينده و آيندگان سازيم و بر اين جمله بيشتر تفكر كنيم كه:ملتي كه حافظه تاريخي ندارد محكوم به شكست است.

+ نوشته شده توسط مهردادحسین زاده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 2:26 |

معبد زرتشتیان اصفهان

از خیابان نظر که به کوچه سیچان میروم چند قدم به سمت چپ می پیچم ودر برابر درب بزرگی می ایستم لنگر درب مهروگوهررا که به صدا در می آورم مردی سپید پوش با قدی متوسط وهیکلی تنومند در برابرم به مهر لبخند می زند وبا ادبیات اصیلی مرا به درون فرا میخواند ریش تراشیده وموی وسبیل مرتب او تناقضی است که نسبت به روحانیون اسلامی به یاد میماند واز سمت راست یادبود خیران واگذار کننده ساختمان معبد را میبینم ودربرابرم درب ورودی معبد که هیاکل ورودی آن یادآور دروازه ملل ارگ پارسه است ودر سمت چپ کفشها را در می آورم ودمپایی های سفیدی که به طور مرتب در سمت چپ چیده شده اند را می پوشم سکوت معنوی عجیبی در معبد حاکم است دور سالن صندلی های مرتب چیده شده ورودررو اتاقک شیشه ای که  کنده ای چوبی با شعله کوچک در آن می سوزد ودختر جوان وباوقاری گویی مشغول دعا وعبادت به سکوی اتاقک تکیه داده است سکوت سالن ناخوداگاه مرا به آرامش وحرکت پاورچین وامی دارد ودر تابلوی بزرگی حضور اشوزرتشت را در بارگاه پادشاه در حال ارشاد وراهنمایی میبینیم ازسالن که خارج می شوم گوشه درب خروجی کتابخانه  تابلواعلانات ودفتری که که بارها برآن دلنوشته ها نوشته ام وامروزهم به یادگارخطی می نویسم کفش ها را می پوشم وبه سمت اتاق موبد بهزاد نیک دین میروم محترمانه بر می خیزد ودوباره احوالپرسی می کند کتابهای تورات وانجیل وقران وگاتها همیشه روی میز جلویش بود مرتب در گوشه ای چیده است با او هم به صراحت می توان سخن گفت و هم به صراحت وصداقت می توان شنید از اشتباهات حکومت وموبدان دوره ساسانیان از تحریفات وارد در اوستا از خلوص گاتها از خرد ومهرورزی از دو قرن سکوت ودوازده قرن سکوت از کاسبی بنام دین از تحجر از خمودگی واز دلاوری وعقل گرایی ایرانیان از فرهنگ ایران زمین من گاهی درسکوت می اندیشم وگاهی چون تشنه ای که طلب آب گوارا از سرچشمه می کند ناخوداگاه می پرسم وگاهی از فرهنگ بختیاری وردپای جامانده زرتشت درمیان قوم مااز شنیدن آموزهای زرتشت در کنار تش وچاله در کنار وارگه وازبوی ریواس وازشوق ما به مهرورزی ودوستی وعشق به وطن وجان نثاری درراه حفظ وحدت وطن 

     

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 11:1 |

 

برخی از زنان بزرگ ایران باستان:

یوتاب:

سردار زن ایرانی و خواهر آریوبرزن آخرین سردار هخامنشی و مدافع پارسه که در زمان داریوش سوم میزیسته.

او در نبرد با اسکندر مقدونی در کنار آریوبرزن، فرمانده ای قسمتی از لشکر ایران را بر عهده داشت.

آتوسا:

ملکه داریوش بزرگ که در برخی از لشکرکشی های داریوش به او کمک می کرده .(به گفته هرودت)

آرتادخت:

وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان اردوان چهارم(اشکانی)او یکی از عوامل رونق اقتصاد اشکانیان در زمان وزارت خود بود.

آذرمیدخت:

از پادشاهان ساسانی و دختر خسروپرویز که پس از گشتاسب بنده بمدت کوتاهی بر ساسانیان حکومت نمود.

آذر ناهید:

همسر و ملکه شاپور یکم موسس سلسله ساسانی که برخی از کارهای بزرگ وی بر کتیبه های کعبه زرتشت موجود است.

آرتمیس:

اولین و تنها زن دریاسالار تاریخ گیتی در زمان خشایار شاه.گفتنی است که وی خشایار شاه را در حمله به یونان همراهی نمودو فرماندهی نیروی دریایی او را بر عهده داشت.

زربانو:

از شخصیت های اساطیری ایران و آزاد کننده زال،آذربرزین و تخوار.وی جنگجوی بزرگ و سوار کاری ماهر بود.

در سه حمله اسکندر و اعراب مسلمان وقوم مغول به ایران متاسفانه بسیاری از کتب و منابع مربوط به تاریخ ایران باستان از بین رفت اما برای  ازبین بردن هویت و موجودیت ایران و ایرانی به وحوش و شیطان صفتی بیشتری نیاز است و پیداش و اعتلای چنین  تمدنی بدون زنانی همچون زنانی که در این نوشته به بعضی از آنها اشاره کردم امکان پذیر نیست.

امیداست که زنان و دختران ایرانی در راه پیشرفت و اعتلای ایران عزیزمان افکارو آراء این چنین زنانی را الگوی خود قرار دهند باشد که راهشان پاینده باد.

به یاری اهورای پاک در صورت استقبال از این پست به برخی دیگر از این شیر زنان اشاره خواهم نمود.

 

+ نوشته شده توسط مهردادحسین زاده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 1:19 |

آخرین موعود مزدیسنا که سومین فرزند آینده زرتشت می باشد ، در اوستا " استوت ارت " خوانده شده است که به معنی کسی است که مظهر و پیکر قانون مقدس است و آخرین آفریده اهورامزدا شمرده می شود . اوست که به فرمان اهورامزدا، مردمان را بر می خیزاند و با یاوران جاودان خویش ، جهان را از آلایش و بدی و ستم و پلیدی بپالاید .

زرتشت آگاه ساخت اهریمن را و به او گفت:اهریمن بدکنش! من هر آنچه از آفرینش دیو است ، خواهم بر انداخت . من نسا را خواهم بر انداخت . من خن نائیتی پری را خواهم برانداخت ، تا آن که سوشیانت پیروزگر از آب " کیان سیه – کیان سو " در سمت شرق ، متولد گردد.

لازم بذکر است که کیان سه یا کیان سو از رود خانه های مذهبی در آئین زرتشت می باشد که مکان ان مشخص نیست.در واقع میان تاریخ نگاران در مورد نام امروزی آن اتفاق نظر وجود ندارد(البته امکان اینکه این رودخانه در هال حاضر وجود نداشته باشد نیز هست).

شایان ذکر است که در برخی از متون مذهبی_تاریخی از آن بعنوان دریاچه "فرزدان" نیز یاد شده.

در فروردین یشت(از یشتهای کهن)، نامهای هشت تن از یاوران استوت ارت چنین آمده:

رئوچس چئس چئش من ، هورچئش من ، فرادت خوارنه ، ونذت خوارنه ، وئورونمه ، وئوروسوه ، اوخشیت ارت ، اوخشیت نمه ، استوت ارت .

دو برادر استوت ارت که پیشآهنگان ظهور وی خواهند بود ، اولی " اوخیشت ارته " و دومی " اوخیشت نمه " نامیده شده اند .
+ نوشته شده توسط مهردادحسین زاده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 2:10 |

                   

 

 

                                به نام يزدان پاك

                     آيين مهر پرستي در ايران باستان

ملت ايران يكي از محدود ملتهايي مي باشند كه از قديم الايام داراي آيين يكتا پرستي بوده اگر تاريخ قوم هاي جهان باستان را ورق بزنيم براي ما ثابت مي شود كه تنها ملت ايران و قوم يهود مي باشند كه در قديم آيين يكتا پرستي در ميان آنان رواج داشته است و بقيه ي ملت هاي باستاني در آيين بت پرستي غوطه ور گرديده بودند و خدايان زيادي را پرستش مي كردند و بعضي از اين ملت ها مانند مصر و روم قديم اضافه بر بتها ي متعدد پادشاهان و امپراطوران خود را به عنوان خدا مي پرستيدند و حتي در مصر بعضي از حيوانات مانند گاو و گربه را پرستش مي كردند در زمان تسلط كمبوجيه پادشاه پارس بر مصر گاو مقدس مصريان را كه نامش آپيس بود وآن را به عنوان خدا پرستش مي كردند كه كمبوجيه در حال خشم اين گاو را كشت كه اين موضوع ناراحتي و شورش مصريان را به همراه داشت  ولي در زمان داريوش اول آزادي يافته اند كه گاو را پيدا كنند و او را بپرستند و در حال حاضر اين آيين گاوپرستي در بعضي جاهاي هندوستان رواج دارد . ملت مصر باستان پادشاهان را فرعون ناميده اند ( فرعون يعني پسر خدا )  و فرعونها را مانند خدا مي پرستيدند وهمين  طور امپراطوران روم خود را خدا ناميده اند وملتهاي ديگر مانند يونان و لوديه كه همان تركيه كنوني مي با شد و بابل كه عراق كنوني مي با شد خدايان متعددي را پرستش مي كردند ولي تنها ملت يكتا پرست ايرانيان ويهوديان بوده اند كه هم ريشه تاريخي  با هم دارند وهم ريشه ي مذهب . و آيين مهر پرستي در ايران باستان رواج كامل داشته است و تا  زمان ظهور زرتشت و حضرت بودا دو ملت ايران وهندوستان داراي يك آيين بودند و آن آيين مهرپرستي بود ولي با ظهور زرتشت در ايران و ظهور بودا در هندوستان آيين مهر پرستي در ميان اين ملتها كم رنگ گرديد ولي تا اواخر اشكانيان در بيشتر جاهاي ايران مخصوصا در لرستان وكردستان رواج داشت اما در زمان ساسانيان از اعتبار افتاد و با ظهور اسلام به كلي فراموش گرديد .  آيين مهرپرستي يك خدا را پرستش مي كردند به نام ميترا و يا ميثرا كه خداي روشنايي و آفتاب بوده است ولي ميترا يا ميثرا و موسي يك ريشه دارند چون كلمه موسي ريشه ي ايراني دارد و همان طور كه اشاره گرديد وملت يهود و ملت ايران ريشه و اصالت تاريخي دارند و با تحقيقاتي كه تاكنون به عمل آمده و مداركي كه به دست آمده ثابت گرديده است كه مهرپرستان پيرو حضرت موسي ميباشند و خداي ميثرا كه همان خداي موسي مي باشد پرستش مي كردند  بعضي مي گويند كه صابئين كه در رديف يهود ونصارا درقرآن ( سوره بقره آيه 62 ) آمده است همين مهرپرستان مي باشند چون صابئين خداي آفتاب را پرستش مي كردند و مهرپرستان هم خداي روشنايي وآفتاب را مي پرستيدند ولي  آيين مهر پرستي خيلي پيش از آيين صابئين رواج داشته است چون مي گويند كه صابئين پيروان حضرت يحيي فرزند زكرياي نبي مي باشند كه هم زمان با حضرت مسيح بوده است.  ولي با مداركي كه بدست آمده است مهر پرستان پيروان حضرت موسي  مي باشند چون آنها خداي ميترا و يا ميثرا را مي پرستيدند كه همان خداي موسي مي باشد در قرآن داستان مواجه شدن ساحران با موسي در چندين سوره و آيه بيان گرديده است در سوره اعراف آيات 121 و 122 وقتي ساحران از مسابقه با موسي شكست مي خورند مي گويند كه ما به خداي موسي  و هارون ايمان آورديم پس وقتي ساحران بگويند كه به خداي موسي ايمان آورديم معلوم مي شود مهرپرستان هم مي گويند خداي ميثرا را مي پرستيم كه منظورشان همان است كه ساحران گفته اند . اكثر مداركي كه از آيين مهر پرستان به دست آمده است به نشانه ي مار مزين گرديده اند در معابد و گورستانها و تخت و تاج پادشاهان ودر عصايي كه در دست پادشاهان بوده همگي با شكل مار مزين گرديده اند كه ثابت شده است كه اين مار سمبل مي باشد كه اين نشانه به صورت واضح مي گويد كه ايشان پيروان حضرت موسي كليم الله بوده اند چون يكي از معجزات حضرت موسي عصاي ايشان بود كه وقتي آن را بر زمين انداخت  به ماري بزرگ و هولناك تبديل شد . اين نشانه ها در بيشتر مناطق ايران وجود دارد و در لرستان و خوزستان و كردستان بيشتر رواج داشته است . در مجسمه ي يكي از پادشاهان عيلام كه در خوزستان پيدا گرديده عصايي در دست دارد كه سر عصا به شكل مار مي باشد و اين پادشاه هزارو دويست سال قبل از ميلاد بر عيلام حكومت كرده است .

در هيچ جاي تاريخ باستاني ملت ايران ديده نمي شود كه به طور رسمي حتي يك روز بت پرست باشند اگر در بعضي از جاهاي ايران مانند خوزستان و يا لرستان انحرافي ديده مي شود آن هم به طور اتفاقي يا رقابت با ديگران بوده است و آن قبل از ايرانيان كنوني بوده است چون كلمه ي ايران با آمدن آريايي ها و به نام نياي بزرگ آنها كه آريانا نام داشته است اين سرزمين به نام ايران معروف گرديد ايران يعني سرزمين آرماني آريايي ها كه اين نام در زمان ساسانيان رواج يافت ولي قبل از آن به نام پارسيان و اشكانيان و قبل از پارسيان هر ايالتي را به نام حكومت مي خوانده اند مانند خوزستان كه آنرا عيلاميان مي خواندند  و لرستان  كوهسيان و بعد هم كاسيان خوانده مي شده است در هر صورت با ظهور و قدرت پارسيان تمام اين سرزمين در زير يك پرچم واحد قرار گرفت كه  به نام حكومت و مملكت پارسيان خوانده مي شد و تا زمان ساسانيان كلمه ايران در اين سرزمين رواج نداشت و اگر ما مي گوييم كه ايرانيان هرگز بت پرست نبوده اند منظور آريايي ها مي باشند  .

در خوزستان حدود هزار و هشتصد سال قبل از ميلاد يكي از پادشاهان عيلام به نام شوشيناك براي رقابت با خدايان بابل خود را خدا ناميد اين موضوع براي پادشاهان بعدي موروثي گرديد و شوشيناك را خداي اسرارآميز مي خوانده اند كه تعداد اين خدايان دروغين به سي و پنج عدد رسيده اند آنان را در معابد چغازنبيل نگهداري كرده و مورد احترام بوده اند و در زمان آشور بانيپال پادشاه ظالم و ستمگر آشور تمام مملكت عيلام را به آتش كشيده و معابد آنها را خراب نموده و تمام اين سي و پنج خداي دروغين عيلام را به غارت برده اند . در لرستان خدايي داشته اند به نام كاستو كه اين شخص نياي بزرگ آنها بوده است كه بعدها او را به عنوان خدا پرستش مي كردند و به نام مملكت كاسيها و يا كاستوها معروف گرديده است .

در هر حال ملت باستاني ما در هيچ زمان به طور رسمي مشرك و بت پرست نبوده و هميشه خداي يكتا را پرستش ميكرده اند البته هر ملتي خدا را به يك نام مي خوانده اند به طور مثال ايرانيان قبل از زرتشت خدا را به نام ميترا يا ميثرا خواندند در زمان ظهور زرتشت خدا را به نام اهورامزدا مي خواندند چون طايفه اي از آريايي ها هوري نام داشت شايد حضرت زرتشت از ميان اين طايفه ظهور نموده است بنابراين ميتوان گفت اهورامزدا به معناي  خداي سرزمين هوري ها مي باشد و ملت يهود خدا را به نام يهوه خوانده اند يعني خداي ملت يهود . ملت بين النهرين خدايان خود را به نام  بل  خوانده كه اين سرزمين به نام بابل معروف گرديد بابل يعني دروازه ي خدايان .  بابل داراي هشت دروازه بوده است كه هر دروازه به نام خدايي نامگذاري شده بود يكي از خدايان معروف آنها مردوك وديگر ايشتار و آسور بود كه شهري به نام آسور ساخته اند و اولين پايتخت آشوريها همان شهر مذهبي آسور بوده است .                       

اسامي بعضي از خدايان ملل باستان :

1.    مردوك خداي بزرگ بابل

2.    ايشتار خداي بزرگ آشور

3.    ميترا يا ميثرا خداي آريايي ها پيش از ظهور زرتشت

4.    شوشيناك خداي عيلام

5.    آپولون خداي يونان

6.    زئوس خداي روم

7.    آپيس خداي مصريها

8.    آناهيتا خداي اعراب قديم

9.    هليوس خداي سوريه

10.  هرمس خداي ارمنستان

اينها بر اين معتقد بودند كه خدايان آنها با يك خداي بزرگ همبستگي دارند و اين خدايان واسطه بين مردم وآن خداي بزرگ ميباشند كه يك جلوه آن خورشيد بوده و خورشيد و ماه نشانه هاي عظمت آن خداي بزرگ هستند .

اين بود مختصري از عقايد مردم باستان كه بيان گرديد .

    22 تير ماه 1386 هجري خورشيدي.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدرضامیرزاوند در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 9:33 |

 

  اوکه از پاکی دلی چون آسمان داشت به آسمان پر کشید

هنر نزد انسانها جایگاه رفیعی دارد ودر آفرینش و نقل وانتقا ل فکرواندیشه واحساسات بشری به نحوی موثروقابل ستایش است .از طرفی در مقوله هنرهنرهای بومی ومحلی جایگاه خاص دارند .هنر محلی مانند لانه ای است که پرنده بعد ازعبور از باد وطوفان به آن پناه می بردوبسیارموردنیاز امروز است امروزی که پر از صدای گوش خراش آهن آلات وصنعت است هنر بومی ومحلی بر خواسته از جایی است که بوم ومحل زندگی وبوجود آمدن ماست به عبارتی خواسگاه وجودی ما وهنر محلی مان یکی است بین احساسات ما واین هنر به خصوص هنر موسیقی محلی ارتباط تنگاتنگی است وبا هر ضرب آهنگ آن تمام اجزا بدن حس آشنایی دارند .

در غم نامهای بزرگان آنها را می شناسیم نامشان وداستانشان از پدرانمان سینه به سینه به ما رسیده است وشادی هایی که در جریان همگرایی وبا هم بودن خوانده می شود احساسات انسان را بر می انگیزد وتا منتهای شور وشوق با اصالت می برد.

حال در موسیقی محلی ما کسی که هم مردم را می شناسدو هم موسیقی ودرد امروز و دیروز راوارتباط بسیار زیبایی بین مردم شعر وامروز ودیروز بوجود آورد زنده یادمسعود بختیاری بود او از آنجایی که فرزند ایل بود و دورن تدریس ومعلوی را مجدد با ایل آغاز کرد با اشراف کاملی که به زندگی محلی و ایلی داشت شعر و اهنگ او سر شار از صداقت ویک رنگی ویک آگاهی والاست وهمان طور که در کلیات ومضامین شعریش بخصوص شعر کاشکی پیداست یک روحیه آرمانگرا وعلاقه مند به اتحاد و مهربانی ودر کنا هم بودن داشت(کاشکی یه سال همه مالا بار بونن کل یک بنگ بکنیم که بهونان بزنن کل یک شو که اوی یه تش تنگی بزنیم من چاله دست یک بگریم وجار بزیم همه مال)ودر جایی دیگر(بیون که وا با یکدی تا صوو بزنیم کل وگاله )و درآواز برزیگری چنان با سوز وگداز به جزییات کار پرداخته وچنان با احساسات برزیگر اخت واجین شده که افکار واحساسات انسان را تا پای گندمهای طلا گونه می برد او احساس برزیگر را هنگام کوچ ایل می شناسد (کن کن مالا دلم رهد واباسون بیو بریم زال بزنیم جا وارگه هاسون )او اصطلاحات جاری در برزیگری را خوب می شناسد (کی خلاص ایبم ز ای مات گندم وارستن برزیگرو په موسی چه مندم )(میرمات بنگ ایزنه غله مند سر پا داست تند تند بکش نمهنی به گرما )حتی در گرما ماندن برزیگر راحس کرده است من مدت دو سال افتخار همنشینی با عشایر را داشتم آنجا وقتیصدای مال کنون مسعود از ضبط شارژی می امد باید اشک سرازیر برزیگر رامی دیدید واین حاصل حس یکی بودن مسعود وبرزیگر است واو تنها کسی استکه داد وبیداد را می خواند تا خوار از دل برزیگر بکند ودر جاهایی بانهایت جزئیات عادت ورسوم ایلی مانند هیاری وگردواری را با تمام احساسات بیان می کند واین هنر مند عاشق عشق را بهتر از هر چیز می شناخت سوز وگدازآوازاودرداستان لیلی ومجنون بختیاری یعنی عبده محمد للری وخدابس ودیگراشعارعاشقانه اش واز همه مهمتر صدای گرم او گویای سوز دل همه عشاق جهان است.او به همه انسانها عشق می ورزد وآنهارابه دیارخود دعوت می کند

همه راعزیز وستین دل می خواند وتوجه وعشق وعلاقه استاد به طبیعت ایل نیز خالی از لطف نیست مثلا کبک که در ایل بختیاری همان جایگاه بلبل در پارسی را داردبسیار مورد توجه استاد بود (کوگ نازنینم بیو زنو بخون سیم در بده من مال بنگ قهقهاته )هرچند خود او کوگ نازنین ایل بود .او شبهای مهتاب زاگرس رامی شناخت او می دانست درشبهای درازی که مهتاب بلند است دل جا نمی گیرد(شودرازمه بلند دل نیگره جا) وچه زیبا از شبهای بلند در کنار رود میگوید .

گوشه های از راز ماندگاری استاد در این بود که گفته شد چون فرزند ایل ودر میان ایل بود وبر روی خاک با پیروجوان نشسته است وهمدرد واقعی بود شعر وآواز را با تمام احساس وصادقانه ارائه می داد واسطوره شدچون هیچگاه سعی نکردونمی خواست اسطوره شود وهنر را عامل ارتباط می دانست ونه ابزار بزرگی وجلوه نمایی و خود نمایی او برای ایل می خواند وامروز ایل برای او گریه می کند همین است که در جمعه گذشته در مسجد سلیمان وامروز در دزفول چشم همه سیلاب اشک است بزرگی استاد در این بود که دامنه مخاطبانش از چوپانان تابالاترین مغزهای ایران وچهره ماندگار ایرن است وهمین است که در هفته گذشته هیچ روزی در شهرهای ایران بی نام استاد نگذشت واین حاصل ارتباط استاد وایل است و آنچه آموخت وآنچه سردادهمه رااز ایل به ودیعه گرفت وبه زیبا ترین حالت امانت داری کرد وآن را به تعالی رساند.

می دانیم که شناخت زنده یاد مسعود بختیاری وشعر واوازش در معرفی فرهنگ وافکار جمعی بختیاری بسیار موثر است .گذشته از آنکه در باز آفرینی هویت ایلی نقش بسزایی دارد ومی تواند زیبا ترین عامل انتقال فرهنگی باشد .

صدای او ماندگار در ایل وایل ماندگاردرصدای اوست روحش شاد

 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 16:54 |

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 13:45 |
+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 13:7 |

نوم خدا

اردت فذری :نام مادر سومین واخرین موعود زرتشتی (سوشیانت)است  معنی این نام{مایه ابروی پدر}وبه تعبیردیگر{دارای پدری کامیاب}است.

 اردت فذی سومین دوشیزه پانزده ساله ای است که هنگام تن شویی دردریاچه کیانسیه (هامون)ازتخمه (فره)بازمانده از زرتشت بارور خواهد شد واستوت ارت (سوشیانت)راخواهد زایید

 

+ نوشته شده توسط مجتبی حاجتی در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 18:28 |